سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خاطرات خنده دار جدید سه شنبه 3 تیر 93

دوستیابی

خاطرات خنده دار جدید سه شنبه 3 تیر 93 ۳ تیر ۱۳۹۳

خاطرات خنده دار

 

آغایی که شما باشی توی اتوبوس بودم . مثه همیشه پکر که …
یه پیرمردی با یه طوطی اومد تو و یکی جاشو بهش داد ( بازی جوانمردانه )
دو تا پسر بغلش وایساده بودن منم پشتشون که یکیشون به بغلیش گفت ول کن یکم تفریح کنیم
با یه لحن عاقل اندر سفیه به پیرمرده گفت : حاجی میخونه دیگه …
یعنی پیره مرده نه گذاشت نه برداشت گفت : آره کلاس دومه
یعنی اتوبوس داشت منجر میشد و رفیق پسره یه قدم ازش فاصله گرفت یعنی با زبان بیزبانی می خواست بگه من با این نیستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

بـعـد یــه بــارون تـــوپ خــواهرم گــیـر داد کـه عــلی هــوا خــوبه،هـوا صـافـه، هــوا ابـیـه، هـــوا…. خــلاصـــه داشـــت رو اعـصـــاب مــا گِل لـگـد مـیــکرد که بیـا بــا مــاشـــیــن بــریــم دور دور….
مــنــم فــهــمیدم اونــجــاس که بــاس خــودمــو بــگــیـرم گــفــتــمــش نـــــ کـار دارم وقـتـــ نــمــیــکنــم !!!یــن آجــی مـاهـم رفت بـابــامــو گـفـت اقــا بـابــام اومــدو نه گــذاشت نـه بــرداشــت یـکـــی خــوابــونـد زیر گوشــم که چـرا دل خــواهــرتــو مـیـشکـونــی سـریــع مــیــری مــاشـیـنو روشـــن مـیــکــنــی مــنــو مـامـانـتـم مـیـایـم ……
خــلــاصــه هــر جــور شــد رفـتـیـــــم !!! هِــی هـِــی هـِــی
تـــو راه آقــام گــفــت بـــزن کــــنار مـــن ایـــنـــجــا کـــار دارم رفـــتو اومـــد دیـــدم رفــتــه بـــزرگـــتــرین سایز پــــــــــــــــفـــکـــ ـــــــو خــــــریده بــــهش گــفــتــم اخـــه پـــدر مــن هــــمـــه ایـــنـــو مـــیـــخـــوایــم چـــیـــکـــار؟؟
خــیـــلـــی شـــیــکــو مــجــلــســی برگــشــتــه مــیــگـه خــونــه دیــگـه شــام نــداریـــم بــخــور پــســـرم بـــخـــور خـــدارو هـــــم شــکر کــن خــیــلــیــا هــمــیــنــم نــدارن بــخــورن
چـــــــــــــــی بـــــــــگم الـــــــــــــان مـــــن ؟؟؟؟؟
آقــا مــن نــخــوام بـــــــرم بـــیـــرون کـــیـــو بــــاس بــبــیــنــم؟؟؟؟؟
عـجــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــب!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

اقا تو یه شرکتی کار میکردم . که لامثب نمی تونستی یه کلمه حرف بزنی همه متمرکز که یه سوتی ازت بگیرن و بیچارت کنن در این آشفته بازار یه روز یه دستگاهی ساخته بویم که یه LCD بزرگ هم داشت دو نفر غریبه که فقط اسم کامپیوتر رو شنیده بودن . من و ریس شرکت سر دستگاه بودیم که هر کی یه نظر میداد منم که آبم نبود نونم نبود و اظهار نظرم دیگه چی بود نطقی کردم در حد NHL (لیگ اسکی روی یخ امریکا ) ( دیگه دیگه )
نطق اینجانب : آغا خیلی خوب شده فقط کاش ال سی دیش فول اسکرین بود !!!!
اغا یعنی در و دیوار داشت فوشم میداد
یه ثانیه بعد فهمیدم چه خیانتی به خودم کردم خدارو شکر بچه ها اونجا نبودن داشتم محل جنایت رو ترک میکردم که رئیسمون سرش رو آورد بالا گفت حمید اون تاچ پنله !!!!
چیه آغا بشر ممکن السوتیه دیگه .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه خاطرات خنده دار در ادامه مطلب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهرم گوشیشو رو کابینت خونمون جا گذاشته بود مامانم میگه عرفان به خواهرت خبر بده گوشیش اینجاست که دنبالش نگرده.
منم یه پیام نوشتم که آبجی گوشیت رو خونه ما جاگذاشتی وقت کردی بیا ببرش و فرستادم.
یه دفعه از آشپزخونه صدای اس ام اس اومد,بلند شدم رفتم ببینم کیه/
باورتون نمیشه وقتی اسم خودمو دیدم که برای گوشی آبجیم اس فرستادم که بیاد گوشیشو ببره به مغز پربار خودم آفرین میگم…..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره واسه چند سال پیش که داداشم کوچیک بود این داداش ما بعد از دیدن فیلم (از این فیلم فارسی های خز) توی فیلم دیده بوده طرف عصبانیه با لباس میره زیر دوش اینم یه تصمیم میگیره اونم تصمیم کبرا پیش خودش فکر میکنه که با لباس بره زیر دوش و میره که این تصمیم شگفت انگیزه شو به مرحله اجرا بزاره داداش باهوش ما با یه زیر پیرهن و بلوز یقه اسکی و شلوار گرم کن تشریف میبره زیره دوش آب اولاش همه چیز به خوبی و خوشی پیش میره آما (با لهجه بخونید) یهو میبینه یه چیزی اینجا درست پیش نمیره لباساش داشتن کم کم سنگین میشدن و ایشون به مرحله خفگی دست پیدا میکرده یه کم میمونه میبینه نه دارم به دیاره باقی میرم شروع میکنه گریه کردن و جیغ و داد و مثل چی از کرده خودش پشیمون میشه در این لحظه مامانم مثل سوپر من میره که نجاتش بده حالا مامانم از این ور بکش داداشم از اونور بکش خلاصه این لباسارو در میارن و دادشم از بس زور زده بود شد عین چغندر …..
نتیجه اخلاقی:و این چنین بود که داداشم با دو چشم خویش دید که جو گرفتی همانند گاز گرفتی انسان را به مرحله دیدار با حق تعالی میبرد…
ما بعد از فهمیدن حرکت هوشمندانه داداشم:)
داداشم پس از اجرای نقشه 😐
فیلم فارسی خز8{)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

آقا من باورم نمیشد تحریمها اثر کرده باشند تا اینکه یه روز با دوستم (دیجی حشمت) داشتیم تو خیابون پیاده روی میکردیم که یه موتورسوار ناشی در حالی که داشت رانندگی میکرد و همزمان با یکی که اونور خیابون وایستاده بود صحبت میکرد! از پشت این دوست بیچاره مارو زیر گرفت طوری که تایر جلویی موتر تا فرمونش رفت توی حلق دوستم ! بعد از اینکه دوستم که از خنده داشت آسفالتو گاز میگرفت رو بلند کردیم یارو برگشته میگه آقا شما چرا حواستون به جلوتون نیست همین شماها هستین که تصادفات رو بوجود میارین . که من و دوستم دیگه از خنده بیهوش شدیم . هیییی خدا همرو شفا بده ……..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

یه روز رفته بودیم خونه ی مادربزرگم شبم اونجا موندیم . مادرم آلارم گوشیش رو تنظیم کرد که صبح واسه نماز صبح بیدار شه. ولی واسه نماز زود تر بیدار شد . در حالی که داشت نماز میخوند آلارم گوشی زنگید . حالا گفته های مادربزرگم رو بعد از زنگیدن :
این وقت صبی کیه ؟ خدا به خیر کنه حتما اتفاقی بدی افتاده یعنی کی میتونه باشه ؟ خدایا خودت به خیرش کن . . .
من زیر پتو : «@@» در حال جویدن بالش
دیگه مامانم رو نگو از خنده نمازش رو ول کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

باورکنید من دوتادوست دارم که خیلی خلن صدرحمت به پت ومت یباردوتایی رفته بودن پخله بخورن پخله روسفارش دادن وقتی گارسونه پخله رواورد تارفت ظرف بیاره تاپوستشونو بریزن توی اون برگشت دیدهمه دارن به این دوتا نگاه میکنن اومدجلوتر دید دوکاسه پخله روباپوست خوردن که چی بگم بلعیدن میگه پس پوستشونو چیکارکردین اونام دیدن کل جمع دارن میزهاروبا دندوناشون متراژ میکنن فهمیدن چه سوتی مارک داری دادن خواستن زیاد ظایع نشن یکیشون گفته مگه نمیدونستید خاصیت پوستش زیاده واسه بینایی هم مفیده آقاهه هم برگشته میگه وقتی خاصیتشو دلتون شب تاصبح واستون تعریف کرداونوقت میگم خاصیتشونمیدنستم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

واسم خواستگار اومده،مامانه گل پسر برگشته میگه ما کلا خانواده ی صادق و راستگویی هستیم بعد اینکه صداشو صاف کرد گفت:پسر من دانشجوه… (خوب تا اینجا اشکال نداره،دانشجو دیگه جرم که نکرده حتما بقیه شرایط رو داره،صادق هم هستن دیگه…)بعد میگه عرضه نداره!یه کم دست و پا چلفتیه! سربازی نرفته!!!! شغل هم نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!(خو این چی داره؟؟؟؟اعتماد به نفس که نیست،اعتماد به سقفه،سن هم که نداره طفلی 20سالشه چه عجله ای بود حاااالا؟… والا)بعد میگه ولی باباش پولداره و کلی هواشو داره،باباش خیلی سرشناسه ،مرد خوبیه،شغلش آبرو داره…دیگه داشتم از حرص خودمو نیشگون میگرفتم.. اولین فانتزییه عمرم اونجا شکل گرفت( خدا خیرش هم بده..) شدلم میخواست با یه اعتماد به نفسی و بدون توجه به اخم های مامانم به مامانه پسره بگم به به چه پدر خوبی،چه شرایط ایده آلی..میخوای واسه اون برو خواستگاری؟…ولی نشد و نگفتم.. کاش میگفتم هنوز که هنوزه دارم از اینکه نگفتم ناخونامو میجوم..خدایی شوما خونه رویاهاتونو با همچین پسری میساختین عایا؟؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

رفته بودیم خونه یکی از فامیلامون مهمونی.دیدید تو یه جمع همه دارن حرف میزنن بعد یهو جمع ساکت میشه؟!
این فامیلمون اومد جلو بهم دست داد اومد بگه سلام گفت بسم الله الرحمن الرحیم. دقیقا همون وقتی بود که همه ساکت شده بودن
یعنی کل جمع ترکید.بیچاره سرخ شد یه چند دقیقه ای نشست بعدش پا شد رفت اتاقش.فقط موقع شام و موقع خدافظی دیدمش.روش نشد دیگه بیاد بیچاره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

عاقا یه پسره هی ازجلوی کلاسمون رد میشد بعد به دخطره که جلوی کلاس بود تیکه مینداخت استاد بهش گفت مشکل داری هی رد میشی پسره گفت نه دفترمون جا مونده من گفتم دفترت چند برگه اقا پسر استاد رفت رو هوا بچه ها که هیچ فکر کنم پسره رفت ترک تحصیل کنه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

عاقا کمد جوایز دوران مدرسه رو یادتونه منو دوستم بهش دستبرد زدیم الان میگم چه جوری تو این کمد جوایز یه توپ چهل تیکه بایه سری مدادو دفتربود منو دوستم نقشه کشیدیم توپو سرقت کنیم اول یکی از کلاسهای طبقه اول رو توری هاشو تو چند روز پاره کردیم بعدش شیفت ظهر که تموم شد ازدیوار مدرسه بالا رفتیم از لوله گاز رفتیم پایین بعد ازاون پنجره ایی که توری هاشو کنده بودیم رفتیم تو پنجره رو ازقبل یه مقدار باز گذاشته بودیم من با خودم یه سنگ برداشته بودم رفتیم تو مدرسه تعطیل شده بود رسیدیم به کمد جوایز من باسنگ زدم شیشه کمدو شکوندم داشتم سکته میکردم صداش پیچیده بود داخل سالون نمیدونستیم کدوم وری فرار کنیم بعد که ترسمون ریخت رفتیم سراغ کمد توپ رو با مداد پازل خلاصه هرچی بود خالی کردیم ولی با کمد جوایز شیفت صبح کاری نداشتیم بعد رفتیم بیرون خیلی خوشحال بودیم فرداش تو مدرسه همه میگفتن دزد اومده مدرسه کمد جوایزو خالی کرده ماکه خر کیف شده بودیم هیچکس تا الان نفهمیده کار ما دوتا بوده حالا برسیم به توپ بادش کردیم بعد از چند ساعت بادش خالی میشد درش ادامس سنگ چسب زخم هرچی گذاشتیم درست نشد تازه چند بارهم توپ رو مدرسه بردیم البته با اسپری رنگ کرده بودیم هیچکی نفهمید. همچین سارقایی بودیما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

عاقا یادمه اون زمان که مدرسه میرفتم گفتن واسه کتاب باس 3هزار تومن بدین منم به بابا گفتم اونم چک داد برداشتم بردم تو دفتر به اون شلوغی و دادمش به ناظم…
گفت: اخه واسه 3 تومن چک اوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!؟ ؟؟؟
منم هول کردم گفتم: “اخه کسی خونه نبود”
ناظم: 😐
من: :((
حضار در دفتر : =))
وزارت خونه : 😐
بانک : OoOoOoO
بابام : :دیییییی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطرات خنده دار جدید ـــــــــــــــــــــــــــــــ

مروز جمعه .. ما رفتیم نماز جمعه (به همراه خانواده ) .. پدرم سرش درد میکرد نیومد ..آقا نماز تموم شد و ما اومدیم خونه… دیدم تو خونه صدا الله اکبر و مرگ بر شاه میآد .. من زودتر از بقیه اومدم تو خونه .. دیدم پدرم نشسته پای تلویزیون و صداشم تا ته زیاد کرده… اصن نفهمید من اومد تو خونه … بعد یهو با یه حرکته نینجایی پریدم پیشش و گفتم دستا بالا…بی حرکت .. من یه ساواکی أم ….
آقا بابایه مارو میگی .. جو گیر شد بدجور … با فریاد مرگ بر شاه با یه گوشت کوبی تو دستش دنبال من گذاشت .. تو یه جای خونه خفتم کرد .. گفت اگه مردی بیا جلو تا با همین گوشت کوبی بفرستمت تو افق…
یهو مامانم اومد تو حال .. فکر کرد بابام میخواد منو واقعا بزنه ..
مث این فیلم هندیا خودشو پرت کرد جلوم .. و با فریاد گفت .. ( نه ه ه ه – نمیذارم بکشیش.. آآآآ ).. بعد که فهمید ماجرا چیه ..سه تایی کلی خندیدیما ..
+
و در همین حین ناکازاکی تو ژاپن ترکید …

دانلود آهنگ جدید

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

بیوگرافی نویسنده

برای دنیا لبخند شما، و برای شما لبخند خدا رو آرزو میکنم. از اینکه به جوک کده سر زدید ممنونم ؛ شاد باشید.

مشاهده تمامی 1043 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها