سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

فروشگاه جوک کده

فروش ویژه تی شرت یقه ایستاده Alexander


تی شرت یقه ایستاده Alexander، طراحی خاص و کیفیت ممتاز. فری سایز (مناسب برای سایز های L تا XL). آستین بلند و یقه ایستاده. جنس پنبه و بسیار راحت ...

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 39000 تومان

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94 ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

 

خاطرات خنده دار 94

 یادمه ازوقتی شلوارکردی باباموپوشیدم وهمه مسخره ام کردند تصمیم گرفتم ازکسی تقلید نکنم تااینکه باپست عباس مستقیم دررابطه با اسم پدرومادرش توی مخاطبینش روبه روشدم…خلاصه خوشمزگیم گل کردومنم همینکاروکردم…البته من یه ذره اسمام بدترشد…_…نمیدونم چرا فک کنم خوشمزگیم میوه داده بود…
خلاصه…جونم واستون نگه(مگه ازسرراه پیداش کردم؟)جمعه ننه ام رفته بود خارج منزل بابام هم باگوشی من پرنده هــــــای خــــــشمگین…یوهاهاها…بازی میکرد.که دیدم گوشیم زنگ خورد…
پدرگرام:(…)…کیه این؟
من.درحال تماشای فیلم.:ماما…یاپیغمبر..O_O
پدرگرام:بیشعوراین اسم مامانته؟هاااااااااااااااان؟
منم که بسی اســــــــترسی…کاروقهوه ای کردم
من:به جون خودم تقصیر عباس وجوکاشه…
پدرگرام درحالی مث ببرزخمیه:عبــــــــــــاس کیه؟
من درحال گریه:عباسO_o….عباس کیه؟
پدر:توهمین الان گفتی عباس؟؟؟؟
من:مـــــــن؟؟؟؟…من گفتم طـــــناز…عباس چیه^_^؟
پدر:غلط کردی یامیگی عباس کیه یامیکشمت….زودددددددددد
من.درنقش گربه شرک:همین راهو مـــــستقیــــــم بری به عباس میرسی…=_=
از جمعه تاحالا داداشم گیرداداه میگه منو با طناز آشنا کن…

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 داشتیم خونه ى عموم سریال شمعدونی رو میدیدیم یهو من گفتم چیه این بازیگرا همشون دماغ عملین آدم حالش
بهم میخوره
یهو دیدم پسرعموم که دماغشو عمل کرده زیرچشی نیگام میکنه,بعد  اومدم درستش کنم
توی سکانس بعدی. آتنه فقیه نصیری با یه مانتوی سفید اومد, گفتم رنگ سفید اینقدر خوبه به الاغم میاد بعد یهو
چشم به تیشرت سفید همون پسر عموم افتاد
آخه نامردا چرا سریال در حاشیه رو قطع کردید.         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

سلاااااااااام.
چند ساعت پیش داداشم اینا داشتن از سفر برمیگشتن.منم سر کار بودم.زنگ زده بهم میگه ما تا 1 ساعت دیگه ترمینال هستیم با میشینت بیا دنبالمون.گفتم باشه و تلفن رو قطع کردم.دست کردم توی جیبم سوئیچ رو در بیارم دیدم نیست (0!O)   
عاقا رفتم سر کمدم دیدم اونجام نیست.همکارم اومد گفت چی شده ماجرا رو واسش گفتم دو تایی افتادیم به جونه اتاقم عاقا نبود که نبود.
یهو زدم زیر خنده:)) همکارم گفت چی شده گفتم من اصلا ماشین ندارم :)) عصبی شد.دوباره زدم زیره خنده گفت چیه دیگه گفتم من اصلا داداش ندارم:))) میخواست خفم کنه یادم افتاد من اصلا همکارم:)) یکم به خودم اومدم دیدم من اصلا بیکارم کار ندارم :)))
خو چی کار کنم تحریم ها فشار میاره:))
دیوونه هم خودتی؛)         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 

بقیه در ادامه ی مطلب

 یادتونه مدرسه که میرفتیم جواب سوالی که طولانی بود رو داخل کتاب علامت میزدیم و تو دفتر مینوشتیم پسره عکسشو گذاشته کم مونده تاتو کنه فقط…اونوقت پست گذاشته زیرش:
میترسم مردانگی ام را حرام کسی کنم که زنانگی اش را درآغوش دیگری خرج کند…
منم زیرش کامنت گذاشتم عزیزم تو از این چیزا نترس…
بترس از روزی که تو ورزشگاه رات ندن تازه گشت ارشادم بیاد بگیرتت….

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 من سال اول دبستان که بودم،دیدم یه سری بچه های بزرگتر دارن کتاباشونو پاره میکنن.منم سال بعدش هر کتابی که تموم میشد و معلم کامل درسشو میداد پاره کردم.

البته تو خرداد ماه بود که فهمیدم اونا بعد امتحان این کارو میکردن….!!!!!         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

        

به مامانم گفتم سشوارم سوخته ,سشوارش رو بهم میده میگه:اینو بگیر! خیلیییی عالیه!
هم جمع و جوره،
هم گرماش خیلیییی زیاده،
هم جنسش عالیه
هم..
فقط داری موهاتو سشوار میکنی وسطش خاموشش نکن، دیگه روشن نمیشه!
         

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 امروز داشتیم از اردو ی کوهنوردی برمیگشتیم که یهو دیدم گوشیم همش داره زنگ میزنه منم جواب نمیدادم چون نمیشناختم خو :|
دوستم عصبی شد گفت بده من باهاش حرف میزنم منم دادم بهش یه اقایی گفت سلام عشقم!!! دوست منم گفت جوونمم؟؟ این عاغا قطع کرد
بعد یه خانومی زنگ زد گفت مگه این گوشیه احسان نیست؟؟دوستم گفت اره اره بفرمایید با خودش حرف بزنید . . .
منم گفتم بعله ای ناشناس؟ اون خانوم که مادرم باشه گفت بیشعور عوضی چشم سفید ( از محبتشه ^ــــــــــ^)دیگه چرا گوشیتو دوستت جواب میده؟؟ها؟؟
عاغا منم رنگم پرید ببعدش اون عاغاهه ک بابام بود :| داد زد به منم میگی جونم؟؟؟ها؟؟؟ بذارم برسی خونههه :| به دوستم گفت پدرم و مادرم بودن اونم گفت تا جمعه بیا خونه ی ما اب از اسیاب بیفته :|
الان توی خونه ی دوستمم ای لاو یو پی ام سی دوستان :)

مدیونین فکر کنین اولین پستمه :|
لایک کن دیه :| حداقل برای بابام تا منو نزنه :|         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 ما یه بار رفته بودیم استخر بعد دوستم منو هول داد تو چهار متری
داشتم غرق میشدم که یه غریق نجات نجاتم داد بعد بیرون اومد غریق نجاته گفته چی شی که
من لال بازی درآوردم ودوستمو نشون دادم
اونم گرفت مث سگ دوستمو زدو از استخر انداخت بیرون
دوست گفته هیچ وقت نمیبخشمت         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 یه سری هستن وقتی میخوان آدرس بدن خیلی جالبن
میگن میری چیز… چی بود یادم رفت !!@ اون طرف چیز دیگه که یه سرشم میخوره بهههههه چیه!؟؟ تو یادت نیومد؟؟خنگیا
من -.-
اون ^.^

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 اقا من شدیدا اعتراض دارم !!مثلا ما کنکور داریم بعد هرچى به کنکور نزدیک تر میشه به جاى اینکه ما عصبى تر بشیم ،یه خورده دادو بیداد کنیم بلکه عقده گشایى بشه!بقیه واسه من عصبى شدن مامانم که تا منو میبینه میگه برو سر درست !تا میشینم شام بخورم لقمه رو تو دهنم نزاشتم بابام میپرسه درسا چطوره؟(خوب حداقل بزارین غذا بره تو دهنم!)باز اینا خوبه معلما که تا نمیتونى یه سوالى رو حل کنى همچین جیغ جیغ شون شروع میشه که نگو!!بابا جان من کنکور دارم نه شما ولى از همه بهتر منشى اموزشگاهست رفتم با لبخند بهش میگم خانم فلانى بى زحمت یه اژانس میگیرى همچین یهو با جیغ گفت براى کجا که من هفت جدم اومدن جلو چشمم سالسا رقصیدن!گفتم بیخیال خانم جان من پیاده گز میکنم میرم!بعد برگشته میگه از استرس کنکوره!(حالا خاک تو گور فکر کنم از نظر سنى با دایناسور ها کنکور داده باشه!)
خدایا این 33 روز. خودت به خیر کن         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 سال ها پیش در روستای ما شخصی به نام اسماعیل در جمعی هی بگی نگی شلوغ می گ*وزد.
از فرط خجالت اساس جمع کرده و به شهر پناه می برد. 15 سال می گذرد و او تصمیم می گیرد شبانه به روستا آمده و ببیند که مردم فراموش کرده اند یا خیر؟
سقف خانه ها آن زمان گنبدی و  کاه گلی بود و سوراخی برای تهویه داشت. اسماعیل از سوراخ به درون خانه ای می نگرد که:
مرد خانه از زنش می پرسد: ننه ممد(مادر محمد) ممد چند سالشه؟
   میگه نمی دانم والا، از سال گو*ز اسماعیل، 15  – 16 سالش هست.
آن شب اسماعیل به شهر بازگشت و دیگر هیچ کس از او خبری نشنید…

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

  یبار با یکی از رفقا رفتیم پارک داشتیم بستنی میخوردیم یه خانمی هم با دخترش نشسته بودن روبروی ما
با رفیقم چش تو چشم شدن همو نیگا میکردن و خلاصه دختره هم خوشش اومده بود و از این حرفا
رفیقم صداش و بلند کرد به خانمه گفت
ببخشید خانم میشه یه چیزی بگم
دختره خودشو جمع و جور کرد و سرشو پایین انداخت
خانمه هم گفت بگو پسرم
گفت خواهشا واسه دختر خانومتون یه بستنی بخرین طفلک مرد از بس نگامون کرد
بستنی هم نچسپید به ما

از اون روز هیچوقت دختره رو ندیدم فک کنم خودکشی کرده         

 

خاطرات خنده دار اردیبهشت 94

khaterate khande dar 94

 

 1 برادرزاده دارم 5 سالشه.چند وقت پیش براش یه جعبه مداد شمعی خریدم.امروز میخواستن برن پارک.مکالمه رو داشته باشین:
زنداداشم:پسرم مدادشمعی و دفترت رو جمع کن بزار سر جاش تا ببرمت پارک
برادر زادم:مامان جون مداد شمعیا رو بگو عمه بیاد جمع کنه.
زنداداشم:چرا؟
برادرزادم:چون من نخواسته بودم ، خودش دوست داشته برام بخره پس خودشم باید جمع کنه
شما بگید اینم برادر زادس من دارم؟؟!!!        

بیوگرافی نویسنده

برای دنیا لبخند شما، و برای شما لبخند خدا رو آرزو میکنم. از اینکه به جوک کده سر زدید ممنونم ؛ شاد باشید.

مشاهده تمامی 1043 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها