سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خاطرات خنده دار93 سری 2

خاطرات خنده دار93 سری 2 ۲۰ خرداد ۱۳۹۳

خاطرات خنده دار93  سری 2

خاطرات خنده دار93 سری 2

 

خاطرات خنده دار93  سری 2

 

کلاس سوم دبستان بودم یه روز سر زنگ نقاشی یکی از بچها داشت از کنار میز ما رد می شد زد مداد رنگیای دوست مارو ریخت رو زمین.
دوست منم پیش معلم بود وقتی برگشت مداد رنگیاشو رو زمین دید شروع کرد به گریه زاری که کی مداد رنگیای منو انداخته زمین.
منم اومدم مثه این فیلما که طرف میره به جرم یکی دیگه اعتراف می کنم تریپ مرام بردارم گفتم من ریختم زمین ببخشید.
بعد نشستم رو نیمکت زل زدم به اونی که مداد رنگیا رو ریخته بود منتظر بودم پاشه بره بگه نه کار اون نبود کار من بود که همه بگن عجب ادم با معرفتی بوده
هرچی صبر کردم دیدم کصافت به روی خودش نمیاره با پرروییه تمام نشسته داره نقاشی شو می کنه. پاشدم رفتم به دوستم گفتم دروغ گفتم کار اون بود
و بعد اون کلاسو باید می دیدید
گیسی بود که کشیده می شدو جیغ و دادی بود که به هوا می رفت
و این وسط منم یه گوشه ایستاده بودم به خودم افتخار می کردم
اصلا مرام و معرفت داره ازم چیکه می کنه
خخخخخخخخخخخ
*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*
اينجانب يه جفت دوست دوقلو فوق شوت دارم اينا وقتي بچه بودن مامان باباشون ميرن سفر اين دوتام با نبوق بالايي كه داشتن تسميم به اتيش زدن فرش ميگيرن به اين صورت كه يكي كبريت ميزنه اون يكي درجا آب بريزه عاغا اوليه كبريتو ميزنه فرش اتيش ميگيره اون يكي طحت تاثير اتيش قرار ميگيره يادش ميره آبو بريزه رو فرش!از اين دوتا مادربزرگشون نگهداري ميكرده اون بنده خدام تا ميرسه با اون سن شروع ميكنه به بالا و پايين پريدن رو فرش تا اتيشش خاموش شه……شانس اينا همون موغع مامان اين گودزيلا ها زنگه ميزنه!مادربزرگم به اينا ميگه كه نگين به مامانتون فرش اتيش گرفته اين بزرگه كه واقعا انيشتين دربرابرش كسي نيس اصلا!تا گوشي رو ميگيره به مامانش ميگه::سلام مامان اصلا فرش اتيش نگرفته ها!!!!:دي

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

عاغا یه شب من به دوستم زنگ زدم گفتم پروزه منو اماده کنه فردا برم بگیرم ازش صبح زود دوستم کار داشت تو دانشگاه رفت بهم زنگ زد گفت زود برو پروزه رو از مامانم بگیر که داره میره بیرون منم تازه از خواب بیدار شم نمیدونم چطور حاضر شدم رفتم بیرون همن جور خواب آلود بودم تا رسیدم دم خونه اونا زنگ رو زدم مامانش اومد دم در بعد سلام احوال پرسی گفت مامان اینا خوبن گفتم بزرگیتونو میرسونم !!!!
مامان دوستم 0-0 :))
من /:)بعدش دوزاریم افتاد دیگه هیچی وقتی میبینم روم نمیشه نیگاش کنم از خجالت ذوب میشم

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

آقاهرکی مامان ساده ای مثل من داره بزنه لایکو یه روزتوخونه نشسته بودیم پشتیبان داداشم که(دختره) زنگ زده خونمون حالامامانم برداشته میگه سلام خوبین مامان خوبه باباخوبه سلام برسونید گوشیرومیدم به علی بامن خداحافظ دیگه.
میگم مادرمن پشتیبانش بود نامزدآیندش نبودکه اینطورصمیمی میحرفی

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

یادم خیلی سال پیشا داییم خوابیده بود ما هم برداشتیم گل سر زدیم به موهاش بعدم یادمون رفت بهش بگیم عصری همونجو رفت با دوستاش فوتبال بازی کنه دیگه بعدشو خودتون تصور کنید ……..
ما :زیر دست داییم نفله شده بودیم
داییم }: <
دوستاش : o

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

آقا ما دوم سوم دبیرستان بودیم، دهه فجر بود. یه آقایی اومده بود سر صف قرار بود زنگ انقلاب رو به صدا دربیاره!! اون چکشه رو گذاشته بودن تو یه سینی داده بودن دست یکی از بچه ها که ببره با احترام بده به اون آقای محترم!
این رفت و رقت تا نزدیک شد، یهو ما دیدیم خودش چکشو برداشته و به جای اون صفحه آهنیه داره میزنه به سینی!!!!
دیگه تصور حیاط گاز گرفته شده مدرسه و چهره اون آقائه با خودتون!!

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

من یه داداش دارم(دقیقا” متولد 80) یکم فاصله داره با گودزیلا واسه تولدم که تو آذر بود مثلا شکلات خریده بود.منم چیزای شیرین دوست ندارم
خلاصه هی میدیدم میاد بم میگه داداشی چرا شکلاتی که واست خریدمو نمی خوری منم واسه اینکه دلش نشکنه میگفتم میخورم داداشی.میدیدم یه لبخنده مشکوک می زنه میره
خلاصه تا اینکه دیشب پسر عموم اومده بود خونمون مامانمم چای آورده بود به پسر عموم گفتم واسا شکلات بیارم با شکلات بخوریم
جیجیجیجیییین باز کردم یکیشو میبینم سفیده چقدم سفته یعنی چی میتونه باشه..
کاملا درست حدس زدین قنده.این گودزیلای ما همه شکلاتارو خورده بود تووش قند کرده بود
من:-/
پسر عمومم:-O
این مارمولک:)))))))

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

سال دوم بودم (تجربی) دبیر ریاضیمون تعریف میکرد یه بار یه دانشجو و یه استاد قبل شروع کلاس میمونن دم در…
حالا دانشجویه تعارف میزد ، از اونور استاده ! یه چند دیقه ای اینا تعارف تیکه پاره میکردن !! آخرش استاده رفت تو کلاس در رو بست دانشجویی مثه اسب هنگ کرده بود استاده از اونور کلاس داد زد بعد من هیچ کی حق نداره بیاد تو کلاس !!!
این بود شروع دانشجویی دبیر ریاضیمون !!!!!!!

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

یه شماره ی ناشناس زنگ زد به گوشیم. جواب دادم گفتم بله بفرمایید؟
یه دختره گفت سلااااااام عزیزم! چطوری؟ گفتم جان؟! شما؟ گفت بابا سمیرام دیگه نشناختی؟ منم که فهمیدم مزاحمه گفتم به به سلامَلِکُم! (تیکه ی مخصوص خودمه، همون سلام علیکم!) چطوری خانومی؟ شرمنده که نشناختمت. خیلی وقته زنگ نمیزنی!
طرف یه خورده مکث کرد (هنگ کرده بود بدبخت! احتمالا قیافشم اونور اینطوری شده بود : (0.0) ) بعد گفت بهم زنگ نمیزنی؟ گفتم جواب نمبدی که! یا در دسترس نیستی یا خطط اشغاله. بیشتر وقتا هم که خاموشه گوشیت!
بعد گفت حالا ولش کن. راستی مگه قرار نبود امروز با هم بریم بیرون؟ گفتم باشه. فقط بگو کی بریم؟ کجا بریم؟
آقا ما یه ده دقیقه ای با طرف صحبت کردیم و کم نیاوردیم. تهش گفت آقا تو کم نمیاری نه؟ گفتم نه!
گفت پس من برم مزاحم یکی دیگه بشم؟ گفتم آره عزیزم برو خدافظ! هی هی! راستی نگفتی بیام سر قرار یا نه؟ گفت نه دیگه بیخیال! گفتم هرطور میلته. بای بـــــــــــای.
یعنی یه همچین آدم حاضر جواب کم نیاری هستم!!! با مزاحم تلفنی هم اینطوری برخورد میکنم! خخخخخخ 🙂

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

یه روزبایکی ازمخاطبای خاصم رفتم بیرون توچشام ذل زده میگه عشگم یه اعتراف کنم ناراحت نمیشی!!!!بگونه.من قبل ازاینکه عاشق توباشم عاشق یکی دیگه بودم الانم که دیدمش اون عشق دوباره زنده شد.منم غیرتی باپشت دست یکی زدم تودهنش اونم هیچی نمیگه ماهم منتظرفحشوجفتک پرونی!!!! دستشومیکنه توکیفش !منم منتظردیدن سلاح گرموسرد که منو باهاش بکشه دیدم یه آیینه ازتوکیفش درآوردو گفت خدابگم چیکارت نکنه رژلبموخراب کردی حالاچیکارکنم.بعدمیخنده میگه دیونه منظورم اون ماشینس .حالامیفهمم بی شوهری چه کارهاکه نمیکنه

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

یه روزبایکی ازدوستام رفتم سرکلاسشون استاداونا عکس پای چندتاپرنده رو آوردونرسیده منوبلندکردوگفت این پا مربوط به چه پرندیه!!؟؟منومیگی کم نیاوردموهرچی پرنده بودوگفتم تازه کار به جایی رسیدکه اسم چنتاچارپاروبردم.خلاصه استادگفت لطف کن اسمتوبگومنم بچه پروپاچه ی شلوارمودادم بالاگفتم حالاشمابگیداسم من چیه؟؟؟؟یهوکلاس ترکیداستادم رفت کما بیچاره.بعدهافهمیدم استاده دربه دردنبالمه
*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

دوستم تو بیمارستان بستری بود و منم دیروز رفتم عیادتش!(بخش داخلی)!! یهو دیدم یه دخدره سانتی مانتال،خیلی شیک و مجلسی سرشو انداخت پایین و یهو پرید تو!!!برگشت ازم پرسید: ببخشید بخش زایمان اینجاس؟!!!! منو میگی: :O
ملت خواستن به زور جلو خندشونو بکیرن که یهو دوست روانیه من انگاری که مخاطب خیلی خاصشو دیده باشه برگشت با عشوه گفت: بله!!! :oo
ینی اتاق چنان ترکید که موج انفجارش کل بخش و بیمارستانو لرزوند!!!
حالا دخدره و اونایی که از حال رفتن به کنار!! یه بو هایی هم اومد که مشخص شد بنده خدایی که واسه اسهال بستری شده بود خرابکاری کرده!!!!!! اصن یه وضی!!!
ملت از دس رفتن بخدا! لطفا مسئولین رسیدگی کنن!!!

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*

من تازگیا به هیولا بودن بعضی از این دهه هشتادیا پی بردم
بابام تعریف میکرد تو کارخونشون یکی از مهندسا بچش رو آورده بود اونجا(از اون هیولاها)
رییس کارخونه بچه رو میبینه میگه کلاس چندی و معدلت چند شده؟
بچه میگه 20
رییس کارخونه بهش 10تومن میده میگه آفرین
حالا به نظرتون این هیولا برگشته چی گفته؟؟؟
برگشته به باباش میگه این رییس کارخونه چرا اینقدر خسیسه به شما هم همینطوری حقوق میده؟؟؟
جالب اینجاس دهه 40 و 50یی هایی که اونجا هستن میگن این بچه عجب زبونی داره عجب شیرینه؟؟؟
یعنی فقط ما دهه 60-70یی ها اینا رو هیولا میبینیم

*
خاطرات خنده دار93  سری 2

*



بیوگرافی نویسنده

برای دنیا لبخند شما، و برای شما لبخند خدا رو آرزو میکنم. از اینکه به جوک کده سر زدید ممنونم ؛ شاد باشید.

مشاهده تمامی 1043 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها